گفتار2
(اي خدا توهميشه با ما هستي اي کاش ما هم هميشه با تو باشيم.)
براي سلامتي امام زمان(عج الله تعالي فرجه الشريف) همين اول يک صلواتي بفرست ..... تشکر.
- اهميت رفع حوائج مؤ منين ( 125)
گاهى اعتبار جاه و مقام بالاتر و اقوى از اعتبار مال است .
در زمانى كه مرحوم آقا شيخ زين العابدين مازندرانى ( 126) در كربلا مرجع بودند به طورى كه مورد رجوع عامّه مردم بودند حتّى هندى ها خلى مفصّل به ايشان مراجعه مى كردند. ايشان هم خيلى بذل و بخشش داشتند از اين رو كليه مستمندين و نيازمندان به ايشان رجوع مى كردند و ايشان هم در حدّ وسع خود رفع حاجت آنها را مى كردند.
يك وقتى مال و اموالشان كم شد و ديگر چيزى به ايشان نرسيد و اين مدت طول كشيد.
آن مرحوم خيلى ناراحت شده به طورى كه مريض حال شد.
سپس براى زيارت و توسل به عسكريين عليه السلام به سامّرا مشرف شدند.
مرحوم ميرزاى شيرازى ( 127) در آن موقع در سامرا مشرف بودند وقتى شنيدند كه ايشان مبتلا به ديون و قرض و امثال اينها شده اند و ديگر نمى توانند در كربلا انفاقاتى انجام دهند، خيلى ناراحت و مريض شده اند و براى استشفاء و توسل به سامرا مشرف شده اند. مرحوم ميرزاى شيرازى گفته بودند:كه چرا انسان اين كارها را بكند. خوب ، دارد مى دهد، ندارد نمى دهد معنا ندارد كه انسان قرض بگيرد و به اين و آن برساند و امثال اينها. چرا انسان اين كارها را بكند تا مبتلا به اين چيزها شود؟
كانه ، اين بيان مرحوم ميرزا به گوش آقا شيخ زين العابدين مازندرانى رسيده بود.
مرحوم ميرزا براى عيادت و ديدن ايشان به منزلشان مى رود مرحوم آقا شيخ زين العابدين قطيفه اى ( 128) رويشان بوده ، بر مى دارد و مى گويد: من شرمم مى آيد كه اگر بگويند، تو كه اعتبار داشتى چرا قرض نكردى و رفع حاجت محتاجين را نكردى .
بعد قطيفه را روى خودشان مى كشند چون مريض احوال بودند و حال نداشتند.
23 - حكايت وفات خواجه ربيع ( 129)
معاويه به ربيع بن زياد عامل خودش در خراسان نامه اى نوشت كه غنائم و زكواتى كه بدست مى آيد هر چه طلا و نقره باشد براى ما بفرست و اموال ديگر را همانجا بفروش و به طلا و نقره تبديل كن يا براى ما بفرست ، و يا در مصرف خودش صرف كن .
البته آن زمان غنائم و زكوات به اين صورت تقسيم مى شد كه مقدارى را به خليفه و بقيه را بين مردم تقسيم مى كردند.
ربيع بن زياد ديد كه اين دستور معاويه بر خلاف سنت و رسمى است كه تا به آن روز معمول بوده است ، لذا بالاى منبر رفت و گفت : از شام به من دستور رسيده كه بين غنائم و زكوات تبعيض انجام دهم . طلا و نقره را براى آنها بفرستم و بقيه را در همينجا مصرف كنم . و اين خلاف شرع است و من اين كار را نمى كنم . بايد اجناس مثل سابق تقسيم شود. (البته خلاف شرعى كه خودشان تا به آن روز عمل مى كردند).
ولكن مخالفت با معاويه كار خيلى مشكلى بود، چون معاويه با ايجاد رعب و وحشت حكومت مى كرد.
ابن اثير نوشته است كه : از خوف و هول معاويه خواجه ربيع به خانه نرسيده وفات كرد.( 130)
حالا او را كشتند يا فوت كرد معلوم نيست .
و بعد از او پسرش والى خراسان شد، البته ظاهرا بدون اذن و امر از شام ، و به چهل روز نكشيد كه او هم وفات كرد. البته اينكه او را كشتند يا خودش وفات كرد، آنهم معلوم نيست .
ابن اثير نوشته است : ظاهرا اين خواجه ربيع كه در مشهد مقدس مدفون است ، همين ربيع بن زياد است كه عامل معاويه بود، نه ربيع بن خثيم كه يكى از زهّاد ثمانيه است .( 131)
با توجه به اين نقل ابن اثير، بنظر مى رسد كه مطلب ايشان قويا درست باشد. البته بعضيها بر اين مطلب ادّعاى يقين كرده اند.
24 - معاويه در حاليكه صليب در گردن داشت مرد( 132)
معاويه و خلفاء در انجام كارها مقيد به شرع نبودند. فاضل نعمان صاحب شرح الاخبار( 133) نوشته است :
اسقف نجران براى معاويه نامه اى نوشت كه ما مى خواهيم كليسايى بنا كنيم و شما هم به ما مساعدت كنيد!
معاويه در جواب ، دويست هزار درهم از بيت المال را براى بناى كليسا پرداخت كرد!!!
با اينكه از شروط اءهل ذمّه اين است كه نبايد كليسا بنا كنند و امثال اين كارها.
خوب معاويه و امثال او معلوم الحال هستند.
همين فاضل نعمان نوشته است : كه معاويه در مرض وفاتش ، يك طبيب نصرانى را براى درمان احضار كرد، اين طبيب هر چه مى كرد فايده نداشت . نهايتا معاويه ملعون به او گفت : واى بر تو كه هر وقت مى آيى و هر چه علاج مى كنى عوض اينكه بهتر بشوم ، مرض من بدتر مى شود!
طبيب گفت : من اين معالجاتى كه براى تو مى كنم ، براى ديگران هم انجام مى دهم و آنها خوب مى شوند، با همين كارها و همين دستورات ، ولى تو خوب نمى شوى ، خوب من چه كار كنم ؟
بعد در دنباله گفت : در بين ما نصارى اين عمل شايع است كه هر گاه مريضى ، مرض سختى دارد صليب در گردنش مى بندند و او زود خوب مى شود!
معاويه گفت : صليب بياور ببينم ! او هم صليب آورد و در گردنش بست .
فاضل نعمان مى گويد: معاويه ملعون همان شب با همان حالت كه صليب در گردنش بود، از دنيا رفت
آرى اين را هم مى شود از فضائل او حساب كرد!!!
25 - بذل و بخشش و سوء استفاده خلفاء از بيتالمال
1 بذل و بخشش هاى عثمان ( 134)
خلفاى جور همه چيز را ملك طلق خودشان مى دانستند.
زهرى نقل مى كند: عثمان آيه شريفه واعلموا اءنما غنمتم من شى ء فان للّه خمسه و للرسول ولذى القربى واليتمى والمسكين وابن السبيل ( 135) را تاءويل مى كرد و مى گفت : ذى القربى يعنى ذى القرباى خليفه ، هر كس كه مى خواهد باشد.( 136)
يعنى اگر خليفه بيت المال را به قوم و خويشان خودش بدهد مانعى ندارد. ذى القربى ديگر ذى القرباى حضرت رسول صلى الله عليه و آله وسلم نيست ؟! اگر دو نفر فاسق آمدند با هم جنگيدند، يكى مغلوب و ديگرى غالب شد و حكومت را در دست گرفت خمس غنائم و اموال ديگر، مال ذى القرباى همان فرد فاسق غالب خواهد شد!؟
لذا مى بينيم كه خليفه خمس غنائم افريقا را كه بسيار هم مهم بوده است ، در مجلس واحد به مروان بخشيده است .( 137)
حتى نقل مى كنند كه اين گونه بذل و بخشش را دوبار براى مروان انجام داده است .
كجاها را به برادر مروان بخشيد، چه قدر را به بنى اميه بخشيد؟!
اينهم يكى از جمله ايرادهايى است كه بر او وارد است . حتى خودش تصريح كرده است كه : لاقد من عليهم بنى اءمية ( 138) .
حتى بنى اميه را بر بنى هاشم هم مقدّم مى داشت . آنهم مثل شخصى از بنى اميّه را، كه طريد( 139) و رانده شده رسول خدا صلى الله عليه و آله وسلم بود به او چه قدر اموال بخشيد، زيرا حكم بن عاص عموى او (عثمان ) بود. براى خليفه مهم نبود كه طف ، مسلمان واقعى باشد يا نباشد، ملعون باشد يا نباشد. طبق مبناى او بين المال مال ولى امر است ، اختيارش در دست اوست ، به هر كس كه بخواهد مى تواند بدهد.
خوب آنها مى گويند: خلافت او در لوح محفوظ معلوم و ثابت بوده است . لازمه اش اين است كه هر كارى بخواهد مى تواند بكند.
آيه شريفه را تاءويل بكند و امثال اينها...
معارضه حضرت ابوذر هم با او براى همين موارد بود.
او مى گفت : غنائم اموال را جمع مى كنم ، ثمّ على راءيى ( 140)
ابوذر مى گفت : آخر تو كه اءهل اينكار نيستى ، تو كه حق ندارى مال مردم را بگيرى و آنها را جمع كنى و بعد بين نزديكانت پخش كنى ، آن هم چه نزديكانى .
خدا مى داند كه خلفاى جور حاضر بودند براى حطام ( 141) دنيا هر كارى را بكنند. حاضر بودند هزاران نفر را به قتل برسانند تا به منصب و مقامى و يا مالى برسند.
2 بذل و بخشش هاى معاويه ( 142)
سهم ذى القربى را كه به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام و اءهل البيت عليه السلام متعلق بود به بهانه هاى واهى از آنها گرفتند و بين اءقربا و نزديكان خود پخش كردند.
فدك را از حضرت زهرا(س ) و اميرالمؤ منين عليه السلام گرفتند به عنوان اينكه فدك جزء بيت المال است و بايد از درآمد آن اسلحه و لوازم جنگ گرفته شود.
البته عبارت اخراى لوازم جنگ آن بود كه معاويه تمام فدك را به مروان بخشيد و اين فدك در دست اولاد مروان بود تا زمان عمر بن عبدالعزيز كه وى آن را دوباره به اءهل البيت عليه السلام برگرداند.( 143)
طبق شمارشى كه انجام شده شايد فدك يازده بار در ميان بنى اميه و بنى عباس دست به دست شده و رد و بدل گرديده است .
معاويه طى نامه اى كه به پسر عثمان نوشت تمام خراسان را به او بخشيد.
او هم در جواب گفت : من خراسان را مى خواهم چه كنم .
معاويه در جوابش نوشت : نان خانه اى است براى تو.
او وقتى اين جواب را شنيد فهميد كه اين بخشش يك چيز مهمّى است و شعرى هم در مدح معاويه به اين مضمون سرود: آنچه را كه خواستم او به من داد و بيشتر از آنچه را كه متوقع بودم داد.
مروان در مجلسى نشسته بود از شنيدن اين خبر خيلى ناراحت شد كه چرا معاويه خراسان را به او بخشيده و به من چيزى نداده است با اين كه اين همه كار برايش انجام داده و زحمات بسيارى را براى او تحمل كرده ام . و گفت : همه را مى خرند ولى مرا نمى خرند
البته معاويه فدك را به او بخشيده بود. و از جمله زحماتش كه براى معاويه كشيده بود اين بود كه وقتى فهميد عثمان كشته شدنى است از خانه او فرار كرد تا عثمان را بكشند و خود جان سالم بدر برد. و اگر عثمان را نكشته بودند ديگر معاويه نمى ماند، مروان و بنى مروان ديگر نمى ماندند كه روى كار بيايند.
اگر عثمان زنده مى ماند و توبه ميكرد البته توبه اى كه آنها قبول داشتند مروان مى دانست كه شرط توبه اش اين بود كه حداقل مروان را كنار بگذارد يا بكشد.
او هم چون اين معنى ار مى دانست از عثمان تعهد گرفت كه به گناهش اقرار نكند به او گفت : لاتقرّ لهم بالخطيئة چون خطيئة عمده اش همين مروان بود.
حضرت امير عليه السلام در اين رابطه مى فرمايند: انّ له امرة كلعقة الكلب اءنفه ( 144)
معاويه هم جواب عجيب و غريبى به او داد: انّما يشترى لك
يعنى تو خود من هستى .
او گفت : اءصبحت اءبا عشرة و اءخا عشرة ، مؤ ونتى كثيرة ( 145)
يعنى من ده برادر و خواهر دارم ، ده اولاد دارم ، عائله من زياد است .
قهرا يك چنين كسى اين چنين كارها را مى كند. مى آيد و وارد مدينه مى شود، يك نفر از اءهل مدينه را پيدا مى كند به او مى گويد كه صد شتر به تو مى دهم براى اينكه راه را براى من باز كنى . او هم راه را باز مى كند و مى رود. واقعه حرّة هم مال همين مروان است ( 146)
3 سليمان بن عبدالملك و بيت المال ( 147)
نقل مى كنند در بين بنى مروان و بنى اميّه بعد از عمر بن عبدالعزيز( 148) ، سليمان بن عبدالملك از همه آنها بهتر بود. همين سلميان بن عبدالملك براى عامل حكومت در افريقا كه فتوحات بسيارى داشته و حتى يك بار در زمان وليد سى نفر از پادشاهان آفريقا را به شام آورده بود پيغام مى دهد كه : غنائم را به شام نباور زيرا وليد سخت مريض بود و او مى خواست قبل از وفات او غنائم به شام نرسد و همه آنها به خودش برسد.
عامل در جواب گفت : خير، در حال حاضر وليد حاكم است و او هنوز نمرده است و براى اراده كسيكه هنوز هيچ كاره است نمى توانم غنائم را تاءخى بيندازم .
سليمان هم كه چنين ديد قسم خورد يا نذر كرد كه يا او را مى كشم و يا بلائى مثل كشتن بر سرش مى آورم .
على اىّ حال آن غنائم را آوردند و سليمان و اصحابش در خانه وليد هر چه كه برگزيده و ارزنده بود برداشتند. چون آنها يك چيزهايى را مخصوص خودشان مى دانستند و برمى داشتند.
بالاخره سليمان جانشين وليد شد و دستور داد آن عامل ( 149) را بكشند يا بلائى را كه مثل كشتن باشد بر سرش بياورند.
لذا دستور داد او را در آفتاب نگه دارند.
قريب يك روز اين بيچاره را درآفتاب نگه داشتند او از حال رفته بود، نزديك مردنش بود. كه عمر بن عبدالعزيز پيش سليمان امد، سليمان به او گفت : آيا به نذر خود وفا كردم !؟
عمر بن عبدالعزيز به او گفت : اين پيرمرد را چه كارش دارى ؟ آزادش كن
بالاخره او را آزادش كرد در حالى كه ديگر جان و حالى براى او باقى نمانده بود.
26 - وجوب تحصيل علوم دينى ( 150)
از جمله مصالح اجتماع يكى اين است كه بايد عده اى در علوم دينيه متفقّه و متتبّع بشوند تا براى مردم نافع باشند. خصوصا اگر واجب باشد ديگر نمى توانند واجب را ترك كنند.
تحصيل مقدارى از علوم دينيه واجب عينى است كه اگر نياز پيدا كردند بتوانند به كتب فتوا مراجعه كنند و مسائل خود را بفهمند.
يكى از آقايان مى گفت : در شيراز وقتى بعضى از تجار در مسئله اى گير مى كردند براى ديگر تجّار همان كاروانسرا مساءله را مى نوشتند. و آنها آن مسئله را به همديگر نشان داده و بين خودشان آن را حل مى كردند و جواب را مى نوشتند زيرا همگى مسئله دان بودند.
بايد هر كسى در شبانه روز مقدارى از وقت خود را صرف تحصيل علوم دينيه كند، ولو به فرض يك ساعت در شبانه روز.
بله ، كسيكه به مقام اجتهاد و فقاهت مى رسد يا مى خواهد به آن مقام برسد بايد معظمى از وقت شبانه روزى خود را صرف اين مطلب كند. بلكه چه بسا ممكن است به حدّى برسد كه نتواند تحصيل علوم دينيه را با هيچ كار ديگرى جمع كند، و بايد متمحّض در اين كار بشود.
تحصيل علوم دينيه واجب كفائى است و همين واجب كفائى براى بعضى ها ممكن است واجب عينى باشد و آن كسى است كه اگر اشتغالش را ادامه دهد به مقام فقاهت مى رسد و مى تواند يك شهر يا بيش از يك شهر را با نظريات خودش اداره كند.
27 - مقام اجتهاد روزى است ( 151)
در بعضى از روايات آمده است كه خداوند تبارك و تعالى رزق و روزى طالبين علوم الهيّه را ضمانت كرده است .
ضمنت لاهل العلم اءرزاقهم ( 152)
مى دانيم كه بايد وجوهى از زكات يا بيت المال به طالبين علوم دينيه پرداخت شود. بطوريكه اگر اين وجوه را به آنها ندهيم نمى توانند طلب علم كنند، و در اين صورت همه چيز بر باد است . طلب علم ، طلب معرفت يك قانون الهى و فطرى است . نمى شود مردم جاهل و نادان بمانند. خدا مى داند كه جاهل بودن به حكم شرع چه عواقب وحشتناكى را در پى دارد.
بسيارى از ظالمين به علت جهلشان مرتكب خيلى از ظلمها مى شوند، كه اگر عالم بودند آن همه ستمكارى را كه براى آنها سودى ندارد انجام نمى دادند. البته ظلم و ستم چه منفعتى براى كسى داشته باشد و چه منفعتى نداشته باشد حرام است و نبايد آنرا انجام داد.
بنابراين مسئله تعليم و تعلّم ، از واجبات و از مهمّات شرع است و لايقاس به شىّ، مخصوصا تعليم و تعلّم علوم دينيه .
تعلّم علوم دينيه واجب است چه متعلم به درجه اجتهاد برسد يا نرسد و اگر نتواند به آن درجه برسد، همين مقدارى را كه خوانده و مادون اجتهاد است ، همين ها را به ديگران تعليم كند.
يكى از آقايان مى گفت : (زمانيكه براى تعليم علوم دينيه وارد حوزه نجف شدم ، به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام توسّل كردم كه به مقام اجتهاد برسم .
حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديدم كه حضرت فرمودند: اجتهاد مثل روزى است ، قسمت هر كسى نيست ، قسمت شما هم نشده است .
پيش خود گفتم خواب كه حجّيت ندارد، لذا فردا همان توسّلى را كه داشتم ادامه مى دهم .
فردا شب هم حضرت را در خواب ديدم كه فرمودند: مگر به تو نگفتم كه اجتهاد روزى است ، هر روزى قسمت هر كسى ، نيست .
باز هم گفتم خواب كه حجّت نيست ، لذا باز هم توسّلم را ادامه شب سوم باز اميرالمؤ منين عليه السلام را در خواب ديدم ، حضرت فرمودند: مگر نگفتم اجتهاد روزى است و قسمت شما نشده و روزى تو نيست . براى چه اين اجتهاد را مى خواهى ؟
گفتم : براى اينكه به مقامات عاليه اى كه از اجتهاد بدست مى آيد برسم .
حضرت فرمود: تا آنجا كه مى توانى درسى را كه خواندى و ياد گرفتى تا به همان جا را تعليم ديگران بكن ، به آن مقام مى رسى .
او مى گفت : من هم تا رسائل و كفاية ، خواندم . ديدم نمى توانم بيشتر از آنرا استفاده كنم . لذا به تدريس آن چيزى كه خوانده بودم مشغول شدم )( 153)
خدا مى داند كه در نجف تقريبا كسى نبود كه در درس او حاضر نشده و از او استفاده نبرده باشد. دروس مقدمات ، ادبيات ، منطق ، رياضيات ، همه را تدريس مى كرد و تقريبا مثل اينكه حافظ همه آنها هم بود.
بالاخره طلب علم يا راجح است و يا واجب ، و يك وقت واجب كفائى است و يك وقت هم ممكن است واجب عينى باشد.
يكى از آقايان كه آقا نجفى اصفهانى (ره )( 154) را درك كرده بود از ايشان نقل مى كرد كه او هم از مرحوم شيخ انصارى نقل مى كرده كه : شخصى از مرحوم شيخ انصارى سؤ ال كرده بود كه در يك بلد چند نفر مجتهد لازم است بطورى كه عينيّت وجوب تحصيل اجتهاد از ديگران ساقط شود. يعنى در واقع مقدار من به الكفاية را سؤ ال كرده بوده .
لابد بلد متعارف آن موقع را هم در نظر گرفته بوده است .
مرحوم شيخ در جواب فرموده بود: براى هر شهرى بيست مجتهد لازم است .
مى توان گفت كه درجات و مراتب و چگونگى فقه هم رزق و روزى است .
مثلا يكى رزقش در مرتّب گويى است و يكى ديگر در تصرّفات . مثلا صاحب مدارك ( 155) و صاحب معالم ( 156) در بين فقهاء در منظّم گوئى و مرتّب گوئى بهره وافر دارند.
و از طرف ديگر، كسى در ميان متقدمين و متاءخرين و معاصرين مثل صاحب جواهر (ره ) نامرتب گو و مضطرب گو نيست .
اما در تصرفات ما شاء اللّه خداوند به او عنايت فرموده است . و در اين خصوص خيلى قوى است .
اما اينكه واقعا كسى در اين خصوص به پايه او مى رسد يا نمى رسد چه عرض كنيم ؟
مقصود اينكه اينها از قسمتها و روزيهاى الهى است كه خداوند به فقهاء عنايت كرده است .
28 - سخاوت و مهمان نوازى اعراب ( 157)
پيش اعراب معمول بوده آنهائيكه متمكن بودند محلّى را نزديك خانه اى درون خانه شان بعنوان مهمان خانه مى ساختند و در آنجا از افراد مختلف پذيرايى مى كردند.
اعراب در سخاوت معروف هستند، و تقريبا در درجه اول هستند و ديگران در اين اخلاق به آنها نمى رسند.
مثلا اگر معمانى از جلوى منزل آنها رد شود بر آنها وارد نشود، خيلى ناراحت مى شوند و دنبال مهمان مى روند تا از او پذيرائى كنند.
تا آنجا كه ما اطلاع داريم اعراب براى سادات خيلى خيلى احترام قائل مى شوند، بطوريكه اگر در مجلسى سيّدى باشد، او را بر همه مقدّم مى دارند و به جهت وجود آن سيّد در آن مجلس بيشتر از حدّ متعارف اءهل آن مجلس را ملاحظه مى كنند.
فردى مى گفت : عموى من در بين عشاير بصره مهمانخانه اى داشت و در طول سال صد طغار (آنهم از طغارهاى بسيار مفصّل ) جو يا گندم يا از هر دو در آن مهمانخانه براى كسانيكه وارد آنجا مى شدند مى گذاشتند. و گاهى هم در بعضى سالها كم مى آورد، بيست طغار ديگر هم قرض مى كرد تا تكميل خرجى سال اضياف و مهمانها را بكند.
در سخاوت عربها نقل شده كه گاهى فردى بعنوان مهمان وارد منزل كسى شده و يك سال آنجا مانده است و او هم در اطعام و احترامش هيچ كوتاهى نكرده است .
از خود اعراب شنيدم كه صاحبخانه بعد از يك سال به مهمان گفت : آقا جان معلوم مى شود شما مايل هستيد اينجا بمانيد، حالا من به شما مى گويم شما هم مثل ما، اين زمين و اين خانه ، با خدم و حشم ، با آن گاو گوسفندها و غيره ... متعلق به شما است ، ما هر كارى و هر استفاده اى مى كنيم شما هم همان كار و همان استفاده را بكنيد.
مقصود اينكه اين از اخلاق كريمان است و انسان با ملاحظه اينها عبرت بگيرد خوب است .
لذة الكرام فى الاطعام ولذّة اللئام فى الطعام ( 158)
29 - عدم صداقت بعضى از فقرا( 159)
بعضى از افراد فقير هستند و بايد از زكوات و صدقات و بيت المال ارتزاق كنند ولى گاهى ديده مى شود كه بعضى از فقرا دروغ مى گويند، مخصوصا دروغهائيكه در متنش شاهد كذب است .
مثلا نسخه طبيبى را مى آورد كه پول دوا و درمان و... را ندارم تحقيق كه مى كنيد مى بينيد اين طبيبى كه نسخه اش را آورده ، دو سال پيش فوت كرده است .
مرحوم آقاى بروجردى (ره ) مى فرمودند: آن زمانيكه ما در بروجرد بوديم ، فردى در مسجد آمد و ادّعا كرد كه زن و بچّه را در فلان محل گذاشته ام و هيچ نداريم ، مى خواهيم برويم مسافرت ، به ما كمك كنيد.
آقاى بروجردى مى فرمودند: به يكى از دوستان گفتم برو تفحّص بكن و حاجتش را برآورده كن . بعد از مدتى طولانى آمد و گفت : آن فرد مرا از اين كوچه به ان كوچه ، و از آن كوچه به كوچه ديگر برد. و نتوانست جائى را كه خانواده اش آنجا باشد پيدا كند. و در بين راه گاهى مى گفت مى خواهيم برويم فلان جا و گاهى مى گفت مى خواهيم فلان كار را بكنيم و امثال اينها. بعد از مدتى كه با او بودم از او ماءيوس شده و برگشتم .
30 - دوام ابتلائات بشرى ( 160)
در روايت داريم : مسكينّ ابن آدم ( 161)
يعنى انسان هميشه نيازمند است ، محل ابتلاء است . اگر از جهتى احتياجش رفع شود، از جهت ديگر مبتلا مى شود. مثلا اگر فقرش رفع شود، مريض مى شود. اگر مريض هم نشد مثلا به زندان و امثال آن مبتلا مى شود، حالا يا با جهت يا بدون جهت ، با وجود اينجور بلاها آسايش و امان از دستش مى رود.
لذا در بعضى از روايات آمده است كه خداوند مى فرمايد: عبادت فردا را از تو نخواستم ، تو هم روزى فردا را از من نخواه .
ظاهرا روايتى به اين مضمون داريم : من اءصبح مخلّى فى سربه ، معافى فى بدنه ، وعنده قوت يوم فقد اءصبح ملكا( 162)
31 - مراتب فقر و مسكنت ( 163)
فقر و مسكنت مراتبى دارد.
كلمه فقر طبق وضع لغوى همان فقر مالى است در مقابل غنا، كه مقصود غناى مالى است .
و اگر كلمه فقر و غنا در غير امور مالى استعمال شود، قرينه مى خواهد. مثل آيه شريفه قرآن اءنتم الفقرآء الى اللّه هو الغنى الحميد( 164) كه در اينجا فقر و غناى مالى مقصود نيست .
و كلمه مسكين بر كسيكه ذليل و مقهور در غير امور ماليه باشد اطلاق مى شود و اگر در امور ماليه استعمال شود قرينه مى خواهد. و مسكين به اين معنى ، يعنى كسيكه حاجتش بيشتر از فقير و نيازمندتر از او باشد.
هر فقيرى نسبت به كسيكه وضع ماليش از او بهتر است مسكين است . و نسبت به پائينتر از خودش وضع مناسبترى دارد.
آقا اميرالمؤ منين عليه السلام مى فرمايد: انظر الى من هو دونك و لاتنظر الى من هو فوقك ( 165)
يكى از آقايان مى فرمود: همين كلام حضرت امير عليه السلام در جواب تمام شيوعيها و كمونيستها و امثال آنها كافى است .
هر كسى اگر به پائينتر از خودش نگاه كند مى گويد بله وضع و كار ما خيلى خوب و درست است
يكى از اءهل منبر كه خيلى متديّن بود مقيّد بود به فقرا و ايتام كمك كند و به اين جور كارها هميشه اقدام داشت ، او كه چشمانش درست نمى ديد، ديوارها را به دست مى گرفت و چند قرص نان را به خانه فقرا و ايتام و آنهائيكه به اين نان محتاج بودند مى برد.
هر كس به پائينتر از خودش نگاه كند و بگويد الحمدللّه اصلا خود همين شكرگزارى سبب غناء مى شود.
اشكرلى تزدد نعمتك ( 166) لن شكرتم لازيدنكم ( 167) خود اين شكر موضوعيت و سببيت براى غنى شدن فقير دارد.
مرتبه اى از فقر نعوذ باللّه صبر انسان را از بين مى برد و حضرت ايوب عليه السلام مى خواهد كه بر آن صبر داشته باشد. كاد الفقر اءن يكون كفرا( 168) و از طرف ديگر غنى هم نبايد طورى باشد كه به حدّ طغيان برسد. كلا ان الانسن ليطغى# اءن رءاه استغنى ( 169)
32 - ذلّت ستمگران در آخرت ( 170)
عزّت و ذلّت هر دو مطلوب است . عزّت در برابر مردم مطلوب است ذلة فى نفسى مع اللّه هم مطلوب است و اينها با هم منافات ندارند.
و لذا داريم ذلّلنى بين يديك واءعزّنى عند خلقك ( 171)
اءهل آتش كه در دنيا ستمگرى مى كنند، خدا مى داند كه فرداى قيامت در چه مذلّت و خوارى و بيچارگى خواهند بود. آنها به مقام فقراى اءهل بهشت رشك مى برند.
راوى مى گويد: در خدمت حضرت باقر عليه السلام نشسته بودم ، ديدم شخصى را با غل و زنجير خدمت حضرت آوردند. به حضرت عرض كرد: يا محمد بن على اسقنى ! حضرت فرمود اين همان معاوية بن ابى سفيان است كه ظاهر شده و از من طلب آب مى كند( 172)
و آن دو نفر ديگر هم با او هستند. اما آنها اين روح را هم ندارند كه بيايند سؤ ال كنند...
ويا آنها كارشان را مشكل تر مى دانند.
33 - توكّل و استغناء طبع ( 173)
بعضى از فقرا حيثيت و شرافت خود را حفظ مى كنند يحسبهم الجاهل اءغنياء من التعفف ( 174)
عده اى توكّل را براى خودشان روزى مى دانند و اينها در واقع غنى هستند. احراز كرده اند كه اگر بر خدا توكّل كنند روزيشان به آنها مى رسد، و اگر نرسيد كشف مى كنند كه لازم نبوده است .
غنى و تمكن مالى جنبه مقدميت دارد و براى اينست كه انسان راحت زندگى كند، فرد متوكّل بر خدا بدون داشتن آن مقدمه ، راحت زندگى مى كند.
حاضر است مدتى گرسنه باشد و اگر هم اضطرارى پيدا كرد با همان سبزيهاى بيابان خودش را اشباع كند، مثل حضرت 3.
نقل شده و بلكه خودمان كسانى را ديديم كسانى را كه علم كيميا( 175) را بلد بودند ولى بكار نمى بستند و استفاده نمى كردند.
مى گفتند مى خواهيم يك روز نداشته باشيم و از خدا بخواهيم و يك روز داشته باشيم و شكر خدا كنيم .
يكى از آقايان مى گفت : فلان پيرمرد در تبريز مد منزل ما و مقدارى پيش پدرم نشست و رفت . بعد از رفتنش پدرم فرمود: مى دانى براى چه آمده بود؟
او بمن گفت : من اين صنعت (علم كيميا) را ياد دارم و به شما هم ياد مى دهم امّا جزء اعظمش فلان چيز است ، كه اگر كسى آن را بداند بقيه ديگر خيلى سهل است .
پدرم به او گفته بود: من اءهل اين عمل نيستم . مى خواهم يك روز داشته باشم و خدا را شكر كنم ، و يك روز نداشته باشم و از خدا بخواهم
پدرم به من گفت : جزء اعظم را به شما نمى گويم ، از ترس اينكه مبادا به اين بلا مبتلا شويد
فرد ديگرى از آقايان مى گفت : يكى از آقايان علماء كه از اوتاد زمانش هم بود و در كاظمين زندگى مى كرد، فهميدم كه او اين علم را دارد. از نجف به ديدار ايشان رفتم و در ضمن سخن به صورت اشاره به ايشان گفتم بد نيست انسان اين علم را داشته باشد.
ايشان در جواب گفت : توكّل زيادى لازم دارد.
ديگر من هم تعقيب نكردم ، ايشان هم چيزى نفرمود. سپس من به نجف آمدم . بعد از مدّتى اين آقا وفات كرد. يكى از دوستان به من گفت كه يك هفته به وفاتش مانده بود، ايشان دنبال جنابعالى كسى را فرستاد بود و با شما كارى داشت . من فهميدم كه او ظاهرا مى خواسته آن علم را به ما ياد بدهد.
كسانيكه از طريق شاگردان مرحوم آخوند كاشى ( 176) از احوال ايشان مطلع و باخبر باشند، مى دانند كه ايشان توكّل خيلى قوى داشتند.
ايشان در مدرسه اصفهان تنها زندگى مى كردند و براى خودشان هيچ چيزى نهار و شام و صبحانه درست نمى كردند. هر چند وقتى يك غذايى براى او به حجره اش مى فرستادند. توكّل ايشان به حدّى بود كه مى پرسيد اين غذا از كجاست ؟... با وجود نهايت نياز خيلى از غذاهايى را كه برايش مى فرستادند قبول نمى كرد. آن كسى را كه غذا برايش مى فرستاد بايد خوب مى شناخت كه چه كاره است . با همين توكّل تمام امور و زندگيش را مى گذراند.
آيا گاهى به همين شاگردان و علماء و مشايخى كه نوعا پيش او درس خوانده بودند مثل مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى ( 177) ، همين آقاى بروجردى ( 178) يا آقا سيد جمال گلپايگانى ( 179) و... كه پيش او معقول و منقول را درس خوانده بودند، مى گفته است : كه مثلا فلان چيز را براى من درست بكن يا نه ؟ نمى دانم .
على اىّ حال او توكّل بر خدا را روزى خودش قرار داده بود.
34 - حسن ظن مرحوم آخوند و مرحوم شيخ عبدالكريم ( 180)
حسن ظن و سوء ظن در خيلى مطالب و در بسيارى از تشخيصها با هم فرق مى كنند. عده اى خدمت يكى از بزرگان ( 181) رسيدند و عرضه داشتند كه طلبه اى سرقت كرده است .
ايشان فرمودند: خير، سارق طلبه شده است ، نه اينكه طلبه سرقت كرده باشد.
مرحوم آقا سيد محمد خوانسارى ( 182) مى فرمودند: زمانيكه ما در نجف بوديم و در درس مرحوم آخوند( 183) حاضر مى شديم ، يكى از علماء ايران از مرحوم اجازه امور حسبيّه را تقاضا كرده بود و براى من نوشته بود كه شما واسطه اين اجازه بشويد.
و من چون او را نمى شناختم و نمى دانستم كه آيا واقعا براى اين مطلب اهليت دارد يا نه ، نمى توانستم پيش مرحوم آخوند براى اهليت شهادت دهم . لذا گفتم :عين اين نوشته را به دست مرحوم آخوند مى دهم ، ايشان هر جور كه تشخيص بدهند و صلاح بدانند عمل مى كنند.
وقتى مرحوم آخوند درسشان تمام شد نوشته را به ايشان دادم .
ايشان تا نامه را خواند به كاتبش گفت : مهر را بياور، و مهر كرد.
من پيش خود گفتم : اى واى ، شايد اينكه من اين نوشته را دادم ايشان به حساب تاءييد و شهادت تلقى كردند. من چه كار بكنم ؟!
لذا به ايشان عرض كردم : آقا من او را نمى شناسم .
مرحوم آخوند گفت :مگر ملبّس به لباس روحانيت نيست ؟
گفتم :بله ملبّس است .
ايشان فرمود: مگر مى شود كه آدم ناجور باشد؟
نقل مى كنند كه در دوران مشروطيت وقتى كه ايشان باى تدريس از پله ها بالا مى رفت و فكرش هم منصرف به درس بود و وقت فكر كردن نداشت نامه مشروطه را به ايشان مى دهند و ايشان تا آن را مى بيند همانجا مهر مى كند!
اصلا آنها نقشه شان همين بوده . آنها در سياست كار كشته و زرنگ بوده اند و پيش خود مى گفتند نامه مشروطه را بايد همانجا به مرحوم آخوند بدهيم تا ايشان مهر و امضاء كنند. آنهم چه كسانى اين نامه را آورده بودند. همانهائى كه وجوه شرعيه به ايشان مى دادند.( 184)
35 - بلند طبعى و بزرگوارى مرحوم آخوند( 185)
نقل مى كنند شخصى براى مرحوم آخوند قبضى را مى آورد، و ايشان فورى آنرا امضاء كرده و مهر زده و به او برمى گرداند.
آنهائى كه پيش ايشان بودند و در خيلى كارها دخالت مى كردند، وقتى مبلغ آن قبض را فهميدند، بعد از رفتن آن فرد به ايشان عرض كردند: آقا شما هفتصد تومان به يك نفر مى دهيد و ديگران بايد بميرند!
ايشان در جواب فرموده بود: اگر اين 700 تومان گير شما مى آمد، به كسى مى داديد؟! بگذاريد اين فرد تا يكسال راحت زندگى كند.
36 - زهد و قناعت علماء گذشته ( 186)
نقل مى كنند مرحوم سيد رضى ( 187) مالى پيش ايشان بوده كه ايشان مى فرمايند: هر كس احتياج دارد اين مال را بردارد.
كسى برنمى دارد جز يك نفر كه او هم نصف آن مال را برداشته و نصف ديگرش را سر جايش مى گذارد و مى گويد: من به همين مقدار نيازمند بودم ! ببينيد چه زمان خوبى بوده كه مردم اين قدر سالم الايمان بوده اند.
در همين زمان نزديك يعنى نزديك به زمانى كه ما در نجف اشرف بوديم گر چه من ايشان را نديده بودم ظاهرا ايشان تا زمان ما هم در قيد حيات بوده اند مرحوم آقا شيخ ابراهيم ساليانى ، خيلى معروف به زهد و تقوى بوده اند، وفاتشان هم در عتبات بوده است .
ايشان در منزلشان تدريس مى كرده اند. زمانى مقدار زيادى قماش به منزل ايشان مى آورند كه ايشان بين طلاب مستحق تقسيم كنند.
به طلابى كه در درسش حاضر بوده اند مى فرمايد: اين قماشها را آورده اند، هر كسى استحقاق دارد به مقدار استحقاق خودش بردارد. من كه نمى دانم چه كسى استحقاق دارد و چه كسى ندارد.
حالا چه كسى برمى دارد و چه كسى برنمى دارد! بنده يادم نمانده است .
مقصود اينكه آن آقا فرموده بود هركس احتياج دارد بردارد.
خانواده اش هم گفته بودند به هر كدام از ما يك چادرى و... از اين قماشها بدهيد. ايشان فرموده بودند: اين بار كه قماش آوردند به يك نفر شما چادرى مى دهم . دفعه بعد اگر باز هم بياورند به آن يكى مى دهم اين بار به همگى شما نمى دهم .
بالاخره راستگويى كه غالب باشد تحصيل ظن خيلى آسان مى شود به خلاف زمان ما كه خدا مى داند چه خبر است . با چه وسائلى و چه ابزارهايى و... چه مى گويند ما نمى دانيم .
ما هم هر كدام وظيفه و تكليف را به ديگران حواله مى دهيم ، خودمان امر به معروف و نهى از منكر نمى كنيم . نمى دانيم كه اگر ما امر به معروف و ناهى از منكر نباشيم همين بلاها بر سر خودمان مى آيد!
37 - دورى از رياست و مرجعيت ( 188)
مرحوم فاضل اردكانى ( 189) در دانش و تقوى بسيارى قوى بوده اند حتى بحث استصحاب كلى نوع دوم ( 190) را به مرحوم شيخ انصارى گفته بود و شيخ آن را قبول كرده بود با اين حال از رياست و مرجعيت اعراض مى كرده اند و به ميرزا محمد حسن شيرازى ارجاع مى كرده است .
منتهى يك چيزى هم دارد كه البته اگر در سرجايش به غير آدم گفته شود او هم آدم مى شود.( 191)
38 - كرامت ميرزاى قمى ( 192)
در زمان مرحوم ميرزا ابوالقاسم قمى ( 193) يكى از مؤ منين از طريق دريا به زيارت عتبات عاليات سفر مى كند در بين راه هميانش ( 194) به دريا مى افتد.
به نجف اشرف مشرف مى شود و به حضرت اميرالمؤ منين عليه السلام متوسل مى شود.
در خواب مى بيند كه حضرت اميرعليه السلام به او مى فرمايد: برو قم و هميانت را از ميرزا ابوالقاسم قمى بگير. او هم به قم مى آيد و بعد از پرس و جو خانه ميرزاى قمى را پيدا مى كند.
همينكه دق الباب مى كند، مرحوم ميرزا ميآيد و از سوراخى كه در كنار در بوده هميانش را به دست او مى دهد. اينجور چيزها از كرامات بعضى از علماى بزرگ ما است .
39 - نقش مبلغان در اصلاح جامعه ( 195)
وفقنا اللّه للعلم النافع وللعمل الصالح وللتّوفيق لما يحبّ ويرضى
انصاف اين كه كسانيكه براى تبليغ و تعليم و... مى روند مقام و منصب خيلى بالايى دارند و بسيار بايد مواظب خودشان باشند، زيرا مؤ منين همه نگاهشان به همين مبلغين و معلمين است . و بايد آنها بدانند كه درجه ايمان مردم به درجه ايمان اين مبلغين بستگى دارد.
مبلغين اگر ذره اى اشتباه يا مسامحه بكنند همان مسامحه و اشتباه در همه آنها (مردم ) مستمر مى شود. اگر مردم اينها را راستگو، صحيح القول و صحيح العمل بدانند، خودشان هم همين راه را مى روند.
پس تقريبا مى شود گفت : اصلاح جامعه به اصلاح معلمين و مبلغين است .
همه به اينها نگاه مى كنند. كسيكه خودش خرابكار است حضورش در اينجا هم جز خرابكارى اثر ديگرى ندارد. پس اگر معلمين اصلاح شدند فقط چيزى را كه رضاى خدا در آنست مى گويند و برخلاف رضاى خدا نمى گويند، و چيزى كه موجب سخط خدا باشد نمى گويند. رضاى خدا را دنبال مى كنند، كلمة فكلمة .
فردا مسئول هستند از اينكه چرا اين را گفتى و چرا اين را نگفتى ، اگر چه كلمه هم باشد. يك نعم يا يك لا باشد.
ببينيد مهمّات همين اصول و فروع با يك نعم و يا لا كارش از بالا به پائين و از پائين به بالا برمى گردد.
مبلّغان بايد بدانند كه آنها داراى مقام بزرگى هستند.
نوشته اند مرحوم سيد مهدى قزوينى ( 196) در حلّه منبرى رفت (شايد مرحوم آقا شيخ عباس قمى هم در كتابهايش نوشته باشد).
همان يك مجلس سبب شد كه چهار هزار نفر مستبصر شدند.
خدا مى داند كه اين عمل چه قدر ارزش دارد.
مرحوم صاحب جواهر فرموده است : اجر كتاب جواهر مرا در نامه عمل ازرى ( 197) بنويسيد و ثواب همين يك قصيده او را كه در آن قصيده هست :
انّما المصطفى مدينة علم
و هو الباب ، من اءتاه اءتاها
تا آنجا كه مى گويد:
بنت من ؟ اءمّ من ؟ حليلة مَن ؟
ويلٌ لمن سنّ ظلمها واءذاها
در نامه عمل من بنويسيد.
مبلغين و معلمين چقدر مقام بزرگى دارند، بشرط اينكه هر چه را كه مى دانند بگويند و هر چه را كه نمى دانند نگويند، مشكوك را هم احتياط بكنند و نگويند.
وفقنا اللّه للعلم والتعليم وللتبليغات الصحيحة وللتعليمات الصحيحة ولعدم الخروج عن رضا اللّه اءبدا.
40 - وظيفه و مسئوليت مبلّغان ( 198)
انشاء اللّه تعالى آقايان توفيق پيدا مى كنند و براى تبليغ مى روند.
ان شاء اللّه در بياناتى كه خواهند داشت اول خودشان را مخاطب بدانند، تا نتيجه بگيرند. و اگر نتيجه نگرفتند و اين عدم نتيجه به مستمعين و مردم مستند شد خوب آنها (مردم ) مختار هستند، آنها را اجبار كه نمى شود كرد. اما به خود گوينده نبايد اشكال وارد شود، كه تو چرا اينطور وارد شدى ، قول ليّن نياوردى ، اهم و مهم را رعايت نكردى ، كارى نكردى كه بدانى يقينا شارع مقدس راضى به اين كار است . با سبّ و طعن نبايد با مردم برخورد كرد كه مثلا شما چرا منحرف مى شويد، سبّ و طعن و امثال اينها اثرى ندارد، از مجلس كه خارج شدند اين حرفها يادشان مى رود.
و علاوه بر آن به سبّ و طعن شما ترتيب اثرى قائل نمى شوند، در توى دلشان ردّ به مثل مى كنند.
عل اىّ مقصود اين است كه بايد تبليغ طورى باشد كه در ابلاغات و تبليغات و در نصيحتها طريقه انبياء و اوصياء را در پيش گيريم و خودمان را به آنها شبيه سازيم .
از يقينيات تجاوز نكنيم و مردم را به همين يقينيات بعث و تحريص كنيم . تا بفهمند كه همين يقينيات كافى است . و اين يقينيات غير يقينيات را روشن مى كند، غير يقينيات را مى فهماند، به همان دليل كه خودشان يقينى شدند.
بالاخره تبليغ ما طورى باشد كه غانما برگرديم ، يعنى كارى كرده باشيم . اين گونه تبليغات و تعليمات همان تبليغاتى است كه بزرگان ما داشتند.
مثل اينكه به مرحوم سيد مهدى قزوينى نسبت داده شده است كه در مجلسى منبر رفته بوده كه 4 هزار نفر يكجا مستبصر مى شوند.
بايد تبليغ يك جورى صورت گيرد كه مطابق شرع باشد و اشكال شرعى نداشته باشد، فائده اى داشته باشد.
اگر به بركت تبليغ شما يك نفر غير مسلمان شود، يا غير شيعه شيعه شود، يا غير مستبصر مستبصر شود، خيرٌ لك مما طلعت عليه الشمس ( 199) .
خدا مى داند كسيكه اين كار را بكند در پيشگاه خدا چه مقامى دارد.و من اءحياها فكانما اءحيا الناس جميعا( 200) .
شايد روزى همين خير و بركت او كه سبب استبصار و اسلام كسى شده به عده كثيرى سرايت كند، و ممكن است جماعتى از ناحيه او مسلمان شوند.
خداوند بر توفيقات همه بيفزايد.
41 - شيوه تبليغ ( 201)
ونفعنا اللّه بالعلم النافع و وفقنا اللّه بالعمل الصالح
ديگر يك روز بيشتر نمانده است كه انشاء اللّه آقايان مهيا و آماده شوند.
خدا توفيق بدهد كه از يقينيات خارج نشويم و در سفر و حضر، در همه احوال فقط يقينيات را دنبال كنيم ، كه اين كار پشيمانى ندارد.
بخلاف اينكه اگر از يقينيات تجاوز كنيم آنوقت ديگر خودمان مسئول آن هستيم كه چرا آن حرف را زديم و چرا آن حرف را نزديم .
از يقينيات نبايد تجاوز كرد. امروز مردم به همان يقينيات كمال احتياج را دارند.
42 - روش فراخوانى كفار بسوى اسلام ( 202)
كفار وقتى از مسلمانان احسان بينند، خيلى به اسلام نزديك مى شوند. الانسان عبيد الاحسان ( 203) نزديك كردن افراد به اسلام مطبى است بسيار مهم ، اينگونه نيست كه امر مستحبى باشد كه بگوئيم شد شد، نشد هم نشد.يهدى اللّه على يدك عبدا من عباد اللّه خير لك مما طلعت عليه الشمس ( 204)
اگر انسان كسى را مسلمان كند ذريّه او تا روز قيامت به بركت اين شخص مسلمان مى شوند. و خدا مى داند اين فرد تا روز قيامت چقدر نسل خواهد داشت ؟
البته ممكن است ديگران هم بيايند و بعضى از اينها را به كفر برگردانند. خوب آنها به دين خود، ما هم به دين خود. لكن مسلمان كردن كفّار بسيار امر مهمّى است .
شنيده ام در امريكا بعضى از اين جوانان و دانشجويان تمايل بسيارى دارند كه مسلمان شوند لكن مى گويند: از اين نماز صبح اسلام مى ترسيم ، اين نماز براى ما خيلى شاق و مشكل است و ما نمى توانيم آن را انجام دهيم .
حتى بعضيها مى گويند: اصلا تمام نمازها در اوقات پنجگانه براى ما سخت است .
البته براى حلّ اين مطلب بعضيها يك احتيال شرعى ( 205) انجام داده بودند.
در بمبئى يك عالمى كه نزديك به زمان ما هم بود براى اينكه كفّارى را كه در انجا بوده اند مسلمان كند يك راه و حيله شرعى پيدا كرده بود، كه انصافش اين است كه راه عجيبى است .
چون كفّار در آنجا تنها مشكلشان براى مسلمان شدن همين نمازهاى پنجگانه بوده ، به آنها گفته بود:لازم نيست خودتان را به زحمت بيندازيد، روزى يك نماز هم بخوانيد كافى است
آنها گفته بودند: عجب ، روزى يك نماز كافى است ؟!
ايشان هم گفته بود: بله كافى است .
و مدتها كار به اين صورت بوده كه آنها روزى يك نماز مى خواندند. بعد از مدتى به آنها گفته بود: بد نيست شبها هم يك نماز ديگر بخوانيد. آنها گفته بودند، عيب ندارد، در روز يك نماز، در شب هم يك نماز، مشكلى نيست . البته خوب براى مسلمان كردن آنها راهى غير از اين نبوده است .
مدتها به همين منوال بوده تا وقتى به آنها گفته بود: عصر هم يك نماز بجا آوريد و بيش از اين براى شما چيزى لازم نيست .
آنها گفته بودند: طورى نيست . بجا مى آوريم .
بعد از مدتها كه اينها سه نمازى بوده اند، به آنها نماز صبح را پيشنهاد كرده بوده و بعد از مدتى آنها را پنج نماز مى كند بالاخره راههاى مختلف براى مسلمان كردن كفّار وجود دارد.
43 - ساعتى در محضر استاد( 206)
امتياز مذهب شيعه
از امتيازات مذهب شيعه اين است كه رؤ ساى مذهب ائمه عليهم السلام كه مبيّن و مفسر مذهب هستند، هم در عقليات رئيس هستند و هم در شرعيات ، و به آنها توسل مى كنيم و از آنها شفاعت مى جوئيم .
لذا عده اى از علماى اءهل تسنن تعجب مى كنند كه چگونه شما هم عقليات را و هم شرعيات را از امام صادق عليه السلام مى گيريد و به آنها متوسل مى شويد؟ آنها مى گويند ما عقليات را مثلا از امام فخر رازى و احكام شرعى را هم از ابو حنيفه اخذ مى كنيم ، امّا ائمه ما هم مبين احكام و هم هادى امورند.
و در گرفتاريها هم به آنها توسل مى كنيم ، وسيله اى هستند براى قضاء حوائج . اما آنها (سنّيها) درباره ائمه شان چنين چيزى ندارند و تعجب مى كنند كه شيعيان در تمام مسائل عقلى و شرعى و غيره مرجعشان يكى است . ائمه اطهار عليهم السلام در روز قيامت كارهايشان كار خدائى است زيرا كه خداى متعال شفاعتهاى آنها را قبول مى كند. روز قيامت روز مجازات است . كار ائمّه اطهارعليهم السلام در آن روز شفاعت از شيعيان است . عمده چيزى كه براى ما هست دعا براى تعجيل فرج است .
دسيسه استعمار براى تفرقه بين مسلمين
در زمانهاى گذشته فرنگيها هر سال بين شيعه و سنى جنگ راه مى انداختند و اين يك راهى براى ضعف اسلام به دسيسه آنها بود و در اين بين خونهاى زيادى از مسلمانها ريخته مى شد. مثلا يك نفر را به محله شيعيان مى فرستادند كه در اذان بگويد الصلاة خيرٌ من النوم و شيعيان او را بكشند و جنگ شروع شود.
و كسى را به محلّه سنيها مى فرستادند تا در اذان حىّ على خير العمل ( 207) بگويد و جنگ و خونريزى راه بيفتد.
(اين اتفاق در عراق پيش آمد).
يك زمانى سنيها مى گفتند چرا شيعيان اين قدر به زيارت ائمه خودشان مى روند و دستجات عزا راه مى اندازند و توسل مى جويند.
بيائيد ما هم اين كار را بكنيم . لذا تصميم گرفتند در شهر بصره به زيارت مصعب بن زبير كه از ياران پيامبر و داماد امام حسين عليه السلام هم بوده بروند و دسته هم راه بيندازند. و مخصوصا از محله شيعه نشينان هم بروند. شيعيان هم به عدم مزاحمت و عدم تحريك نسبت به آنها توافق مى كنند.
سنّيها براى نشان دادن شوكتشان يك فيل چوبى درست كرده و در جلوى دسته به راه مى اندازند و به زيارت مى روند. بعد از انجام زيارت باز مى گردند، شيعيان هم تصميم بر عدم مزاحمت داشته بودند.
در راه بازگشت يك پاى فيل چوبى مى شكند. يكى از افراد خودشان ناخود آگاه يك دفعه آيات سوره فيل را با صداى بلند مى خواند. اءلم تر كيف فعل ربّك ( 208)
وقتى آيات را مى شنوند يك دفعه دسته آنها به هم مى ريزند و پراكنده مى شوند. بعد از آن ديگر دسته به راه نمى اندازند.
يك دفعه علماى اءهل تسنن تصميم مى گيرند جلوى زيارت و توسل به اءهل بيت عليهم السلام شيعيان را بگيرند كه اين مطلب در كتاب تجارب السّلف آمده است ) در اين راستا تصميم مى گيرند قبر شريف امام موسى كاظم عليه السلام را در كاظمين تخريب كنند و قبر حضرت را نبش كرده و بدن حضرت را در بياورند و در كنار قبر ابن حنبل در بغداد دفن كنند كه شيعيان قبر بزرگان اءهل تسنن را هم زيارت كنند. اين هم يك اشتباه ديگر آنها بوده زيرا كه در نزديكى حرم كاظمين قبر يكى از بزرگان آنها بنام ابويوسف كه از شاگردان ابو حنيفه ( 209) بوده و بر اين حنبل مقدم است چنان كه در اوصاف او گفته اند امام المشرق والمغرب هست با اين وجود آنها تصميم گرفتند بدن حضرت را به بغداد ببرند. كاظمين كجا بغداد كجا. اين هم اشتباه ديگر آنها.
اشتباه ديگر آنها اينكه به تخريب حرم مطهر مشغول شدند و همه در و ديوار ضريح مطهر را خراب كردند يك دفعه به خود آمدند كه اينهمه مصالح كه روى قبر حضرت ريخته دستشان به قبر حضرت نمى رسد حالا چگونه مى توانند نبش قبر كنند؟! لذا از تصميم خود برگشتند.
علماى گذشته اهل كرامت بودند.
بزرگانى در قديم بودند، نه خيلى قديم از همين متاءخرين ، آيا واقعا ما فرزندان آنها هستيم ؟ آيا ما خلف صالح آنها هستيم ؟
مرحوم آقا شيخ عبدالكريم حائرى مى فرمودند: زمانيكه ما در سامراء بوديم من و عده اى ديگر از دوستان مثل آقا شيخ فضل اللّه نورى ( 210) و... خدمت ميرزا محمد تقى شيرازى ( 211) بوديم در آن هنگام يكدفعه يك شيخ ژوليده با عمامه اى غير متعارف و با لباسهاى غير نظيف آمد، اما او را زياد تحويل نگرفتيم ولى مرحوم ميرزا آن شيخ ژوليده را خيلى احترام كرد بطوريكه باعث تعجب ما شد. يكدفعه آن شيخ ژوليده رو به من نموده از من يك سؤ ال شرعى كرد، من او را تحويل نگرفتم و جوابش را ندادم .
مرحوم ميرزا از اين برخورد من خيلى ناراحت شد و خودش شروع كرد به جواب دادن و فرمود: علماء اينگونه مى فرمايند. آن شيخ ژوليده گفت : حكم الهى اين نيست حكم الهى اين است كه من مى گويم و شروع كرد به بيان كردن آن .
با كمال تعجب ديديم كه ميرزاى شيرازى مطالب آن شيخ را تقرير كرده و مشغول نوشتن شد. و سپس رو به آن شيخ كرده و گفت : مطلبى كه شما فرموديد اينگونه بود؟!
آقا شيخ عبدالكريم مى گويد اين سبب تعجب بعدى ما بود.
يكدفعه آن شيخ رو به ميرزا كرد و گفت اين آقايان را معرفى نكردى ، ميرزا گفت ايشان شيخ فضل اللّه نورى مى باشد. آن شيخ گفت : ايشان همان شيخ فضل اللّه نورى مى باشد كه در جريانات مشروطه در ايران به دار آويخته مى شود (اين هم سبب تعجب ديگر ما) سپس ميرزا گفت ايشان هم آقا شيخ عبدالكريم يزدى مى باشند.
آن شيخ فرمود: نكند ايشان همان آقا شيخ عبدالكريم حائرى باشند كه علم مرجعيت را در قم بر دوش مى گيرند و حوزه علميه قم را احياء و تاءسيس مى كنند.
آقا شيخ عبدالكريم مى فرمود در اين هنگام تعجب ما بيشتر شد. پيش خود گفتيم ما كه در حوزه نجف جزء طلاب درجه دو هم نيستيم ، داعيه مرجعيت داشته باشيم !؟
سپس آن شيخ خداحافظى كرد و رفت و ميرزا كفشهاى او را جفت كرد. (اين هم باعث تعجب بيشتر ما شد).
بعد از آن رو به ميرزا كرديم و گفتيم ايشان كه بود كه اينگونه با او برخورد نموديد، فرمودند: آخوند ملا فتحعلى سلطان آبادى .( 212)
يا مرحوم آقا سيد جمال گلپايگانى زمانيكه در نجف بود و در منزلش نماز مى خواند يكدفعه به حضار در مجلسش رو مى كند و مى گويد همين حالا يا همين امروز آيت اللّه آقا سيد محمد حجت در قم وفات كرد.
يا مرحوم آقا سيد جمال آقا مى فرمود: دو هفته بعد از رحلت آقا ضياء عراقى در نماز وتر ايشان (آقا ضياء) آمد و گفت همين امشب آقا شيخ محمد حسين اصفهانى ( 213) وفات كرد.
آيا ما واقعا فرزندان اين علما هستيم ؟
استخاره
از استخاره عجائب و غرائبى شنيده و ديده ايم . مثلا يكى از علماء رشت انگشتر فيروزه اى داشت كه از آباء و اجدادش بيش از صد سال قبل از اين قضيه و واقعه كه نقل مى كنيم به او رسيده بود. كه در آن زمان سى تومان ارزش داشته ، ايشان مى گفت كه در بين مسجد كوفه و سهله اين انگشتر را گم كردم با توجه به اينكه فاصله اين دو مسجد سه ربع فرسخ است ماندم كه در كجا دنبال آن بگردم . در آن حال شروع كردم به استخاره كردن به اين ترتيب كه آيا نصف راه به طرف مسجد سهله را دنبال انگشتر بگردم يا نصف راه به طرف مسجد كوفه را؟
يك طرف معين شد و آن را هم نيز نصف كردم . يك طرف باز معين شد دوباره استخاره بر تصنيف ديگر كردم همينطور ادامه دادم بعد از لحظاتى انگشتر را در پهلوى خود پيدا كردم .
يا مثلا يكى از علماء مى فرمود در شب نياز به اجابت مزاج پيدا كردم استخاره كردم كه بروم استخاره بد آمد، بعد از لحظاتى فشار بر من زياد شد. استخاره كردم كه با چراغ بروم ، استخاره بد آمد.
بعد از مدتى فشار بر من خيلى زياد شد استخاره كردم كه با چراغ و عصا بروم خوب آمد. وقتيكه وارد بيت الخلاء شدم ديدم كه مارى در آنجا كمين كرده است مار را با عصا كشتم .
اصل استخاره به يقين و اطمينان فرد بستگى دارد. ملاك اين نيست كه در آيه امرى باشد بلكه مضمون كلّى مطلوب است .
آيه والسارق والسارقة ( 214) و يا آيه الزانية والزانى ( 215) شايد خوب نباشد. ولى بعضيها گفته اند خوب است چون ثمره اش تطهير است .
مرگ آسان
يكى از علما هميشه مى گفت من از سكرات موت مى ترسم و هميشه در توسلاتش به آقا امام حسين عليه السلام از آقا اين را مى خواست راحتى عند الموت تا اينكه ايشان مى ميرد و در عالم رويا به يكى از علماء مى گويد: خود را در مجلسى حاضر مى بينم كه در آن مجلس حضرات معصومين صلوات اللّه عليهم اجمعين شرف حضور داشتند. يكدفعه رو به آقا ابا عبداللّه الحسين عليه السلام كرده و عرضه داشتم : يا ابا عبداللّه اءنا ميّت ؟( 216) حضرت در جواب مى فرمايند نعم من تكرار مى كنم . حضرت در جواب همان را مى گويند نعم و من از اين بيان حضرت يقين به موت خود نكردم ، تعبدا قبول كردم كه من مرده ام .
كتاب : فيضى از وراى سكوت
(رهنمودها و ارشادات شيخ الفقهاء و العرفا حضرت آيت الله العظمى بهجت )
مسعود دلاور تهرانى
http://ketaab.iec-md.org/
برچسبها: آيت الله بهجت

